پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی
تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار

گزيده سخنان شمس > درباره انسان

ايام را مبارک باد از شما. مبارک شماييد. ايام می‌آيد تا به شما مبارک شود. شب قدر در ما «قدر» تعبيه کرده است.

نگويم خدا شوی. کفر نگويم. آخر اقسام ناميات و حيوانات و جمادات و لطافت جو فلک،
اين همه در آدمی هست! و آنچه در آدمی هست در اينها نيست.
زهی آدم که هفت اقليم و همه وجود، ارزد

نسخه‌ی گنج يافتند که به فلان گورستان بايد رفت و پشت به فلان سنگ بزرگ بايد کرد. و روی به سوی مشرق، و تير بر کمان نهاد، و انداختن!
آنجا که تير افتاد گنج است.
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی‌يافت، و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد!
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: نفرموديم که کمان را بکش.
آمد. تير به کمان نهاد و همانجا پيش او افتاد!

اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص عالم چه خرج کنی؟
شناخت خدا عميق است؟
ای احمق! عميق تويی. اگر عمقی هست آن تويی.

آورده‌اند که دو دوست مدتها با هم بودند. روزی نزديک شيخی رسيدند. شيخ گفت:
چند سال است که شما هر دو هم صحبتيد؟
گفتند: چندين سال.
گفت: هيچ ميان شما در اين مدت منازعتی بود؟
گفتند: نی. الا موافقت
گفت: بدانيد که شما به نفاق زيسته‌ايد. لابد حرکتی ديده باشيد که در دل رنجی، و انکاری آمده باشد به ناچار؟
گفتند: بلی

ابايزيد به حج رفتی و حريص بود به تنها رفتن. نخواستی که با کسی يار شود. روزی شخصی را ديد که پيش، پيش او می‌رفت. در او نظر کرد، در سبک راه رفتن او! ذوقی او را حاصل می‌شد. با خود متردد شد که: عجب! با او همراه شوم؟
شيوه‌ی تنها روی را رها کنم که خوش همراهی است.
باز می‌گفت که با حق باشم رفيق!
باز می‌ديد که ذوق همراهی آن شخص می‌چربيد بر ذوق رفتن به خلوت. در ميان مناظره مانده بودم که: کدام اختيار کنم؟
آن شخص رو را پس کرد و گفت: نخست تحقيق کن که منت قبول می‌کنم به همراهی؟

چون خود را به دست آوری، خوش می‌رو. اگر کسی را يايی، دست به گردن او درآور! و اگر کسی ديگر را نيابی، دست به گردن خويش درآور.

درويشی چيزی می‌خواست. آن صاحب دکان دفعش گفت که: حاضر نيست.
گفتم اين درويش عزيز بود. چرا بدو ندادی؟
گفت خداش روزی نکرده بود!
گفتم: خداش روزی کرده بود. تو منع کردی.

اين طريق را چگونه می‌بايد؟ اين همه پرده‌ها و حجاب‌ گرد آدمی درآمده!
عرش غلاف او (مانع او)، کرسی غلاف او، هفت آسمان غلاف او، قالب غلاف او، روح حيوانی غلاف،
غلاف در غلاف و حجاب در حجاب! تا آنجا که معرفت هست، غلاف است و ديگر هيچ نيست.
 

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org