پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی
تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار

گزيده سخنان شمس > درباره ديگران

مردم سه دسته اند: اهل دنيا، اهل آخرت و اهل حق!
«شبلي» اهل آخرت است و مولانا جلال الدين اهل حق.
و آنچه مراست جز حضرت مولانا سه کس ديگر بس است:
شيخ صلاح الدين (زرکوب) ، شيخ حسام الدين(چلپی) و مولانا بهاءالدين (فرزند مولوي)

درباره شيخ محمد محی الدين عربی ....

در سخن شيخ محمد اين بسيار آمدی که:
فلان خطا کرد و فلان خطا کرد!
و آنگاه او را ديدمی که خود خطا کردی.
وقتها به او بنمودمی. سر فرو انداختی و گفتی:
«ای فرزند! تازيانه ميزنی؟»

نيکو همدرد بود! نيکو مونس بود!
شگرف مردی بود شيخ محمد. اما در متابعت نبود.
(پيروی از دستورات ظاهری دين مثل نماز را نميکرد)
مرا از او فايده بسيار بود اما نه چنانچه از شما (مولوی).

درباره منصور حلاج ....

اگر از حقيقت خبر داشتی، اناالحق نگفتی!

منصور را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود.
 اگرنه اناالحق چگونه گويد؟
حق کجا و «انا» کجا؟ اين «انا» چيست؟ اين حرف چيست؟ .....

درباره بايزيد بسطامی ...

ابايزيد نفس خود را فربه ديده گفت:
- «از چه فريبی؟»
گفت: «از چيزی که نتوانی آن را دوا کردن!
و آن آنست که خلق آيند تو را سجود کنند و تو خود را مستحق آن سجود ميبينی!»
گفت: «تو غالب! عاقبت من نتوانم تو را مغلوب کنم.»

ابايزيد را اگر خبری بودی هرگز «انا» نگفتی.
«شهاب هريوه» در دمشق که گبر (منکر) خاندان پيامبر بود ميگفت که:
مرگ بر من. همچنين است که بر پشت شخص ضعيف بار گران نهاده باشند.

درباره شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی ....

ميآمدند به خدمت اين شهاب در دمشق، هزار معقول ميشنيدند. فايده ميگرفتند. سجود ميکردند. برون ميآمدند و ميگفتند:
- فلسفی است. الفيلسوف: دانا به همه چيز!
من آن را از کتاب محو کردم. گفتم:
- آن خداست که داناست به همه چيز! ... نبشتم: الفيلسوف: دانا به چيزهای بسيار!
قيامت را منکر بودی. گفت:
- الا (مگر) فلک از سير باز ايستد!

آن شهاب اگرچه کفر ميگفت، اما صافی و روحانی بود.

آن شهاب را آشکارا کافر ميگفتند آن سگان!
- شهاب کافر چون باشد؟

شهاب الدين را علمش بر عقلش غالب بود. عقل ميبايد که بر علم، غالب باشد. دماغ که محل عقل است ضعيف گشته بود....
اين شهاب الدين ميخواست که اين درم و دينار برگيرد که سبب فتنه هاست.....
و بريدن سرها و دستها ...

درباره فخرالدين محمد رازی:

فخر رازی از اهل فلسفه بوده است، يا از آن قبيل. خوارزمشاه را با او ملاقات افتاد. آغاز کرد که:
- چنين در رفتم در دقايق اصول و فروع، همه کتابهای اوليان و آخريان را بر هم زدم. از عهد افلاطون تا اکنون، هر تصنيف که معتبر بود، پيش من شبهت هر یکی معين شد و روشن است.
و دفترهای اوليان را همه بر هم زدم و حد هريکی بدانستم. و اهل روزگار خود را برهنه کردم و حاصل هريک را بديدم . فلان فن را، بجايی رسانيدم تا وهم گم شد.!
امير از جهت طعن ميگويدش:
- و از آن علمک ديگر (فرمانروايی) نيز که من ميدانم،‌ تو کناری!

فخر رازی چه زهره داشت که گفت:
- محمد تازی چنين ميگويد و محمد رازی چنين ميگويد!
اين مرتد وقت نباشد؟
اين کافر مطلق نبود!؟
مگر توبه کند!

-سيف زندگانی؟!
او چه باشد که فخر رازی را بد گويد؟
او (فخر رازی) تيز دهد، همچو او، صد هست شوند و نيست شوند!
همشهری من؟
چه همشهری؟ خاک بر سرش!

درباره خیام .....

شيخ ابراهيم بر سخن خيام اشکال آورد که او سرگردان بود.
باری بر فلک تهمت می‌نهد، باری بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرت حق،
باری نفی می‌کند و انکار می‌کند، باری اثبات می‌کند.
باری اگر می‌گويد، سخنانی در مدح تاريکی می‌گويد.
 

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org