|
درباره روابط
خود با مولانا ...
خوب گویم و خوش گویم. از اندرون، روشن و
منورم. آبی بودم. بر خود میجوشیدم و میپیچیدم و بوی میگرفتم، تا وجود مولانا بر
من زد و روان شد. اکنون میرود خوش و تازه و خرم.
مرا ميبايد ظاهر شود که زندگانی ما با هم
به چه طريق است؟
برادری است و ياری؟ يا شيخی است و مريدی؟
اين خوشم نميآيد که استادی و شاگردی.
اکنون تو فضل مينهی مرا بر خود، .... سبب فراق اگر بود اين بود که آنکه مرا
نميآموزی.
من چون اينجا آموختن بيابم، رفتن به شام رعنايی و ناز باشد.
الا من معامله را مينگرم. مثلا:
من چون ترش ميباشم تو ترش ميباشی.
چون من ميخندم، تو ميخندی.
من سلام نميکنم، تو هم سلام نميکنی.
آخر تو را خود عالمی است جدا و فارغ از عالم ما!
تنهات يافتم.
هريکی به چيزی مشغول و بدان مشغول و دل خرسند:
بعضی روح بودند، به روح خود خود مشغول بودند.
بعضی به عقل خود ، بعضی به نفس خود.
تو را بی کس يافتم.
همه ياران رفتند به سوی مطلوبان خود.
تنهات رها کردند.
من يار بی يارانم ......
ستايش مولانا آن باشد که سبب راحت و
خشنودی او. چيزی نکنی که تشويش و رنج بر خاطر او نشيند!
و هر چه مرا رنجانيد، به دل مولانا رنج میرسد.
درباره تغيير شخصيت مولانا از واعظی سخنور به مجنونی عاشق ...
تو آنی که نياز مينمايی!
آن نبودی که بی نيازی و بيگانگی مينمودی! آن دشمن تو بود!{
از بهر آن ميرنجانيدمش که تو نبودی!
آخر من تو را چگونه رنجانم که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه من در خلد
و پای تو را خسته کند!
درباره عظمت مولانا ....
من شيخ را ميگيرم و مواخذه ميکنم. نه مريد را!
آنگه نه هر شيخی را، شيخ کامل را.
آن روز در آن مجمع با آن شيخ جنگ کردم و
دشنام ها دادم! و او خموش!
و سرش را شکستم و او خموش!
آن يکی می غلطد و در روی خاک ميمالد و ميآيد سوی من.
ميگويندش: غلط، غلط. آخر مظلوم فلانی است (آن شيخ) که چندين صبر کرد!
(آن شيخ) گفت: مرا بگذاريد. مظلوم اين است به معنی!
از ايشان نعره برآمد از گرمی گفتن او!
و آن سرشکسته پيش آمد و تبسم ميکرد و ميغلطيد و نعره ميزد!
سلطان ولد (فرزند مولانا) فرمود که:
روزی حضرت والدم در مدح مولانا شمس الدین مبالغع عظیم میفرمود،
و از حد بیرون، مقامات و کرامات و قدرتهای او را بیان کرد که من از غایت شادی
بیامدم و بر در حجره او ایستادم .
شمس فرمود که بهاءالدین چه لاغ است؟ گفتم: پدرم اوصاف شما را بسیار کرد.
گفت: والله والله من از دریای عظمت پدرت یک قطره بیش نیستم. اما هزار چندانم که
فرمود!
باز به حضرت مولانا آمدم. سر نهادم که: مولانا شمس الدين چنين گفت.
مولانا فرمود: خود را ستود و عظمت خود را نمود و صد چندانست که فرمود!
يک قول مولانا پيش من هزار دينار صره
باشد. زيرا دری که بسته بود، باز از او شد
والله که من در شناخت مولانا قاصرم! و مرا هر روز از حال و افعال او چيزی معلوم
میشود که وی را نبوده است!
مولانا را بهتر دريابيد تا بعد از آن خيره نباشيد.
همين صورت خوب و سخن خوب که میگويد راضی نشويد که ورای اين چيزی هست.
آن را طلبيد از او.
وقتها شيخ محمد سجود کردی و گفتی بندهی
اعل شرعم.
اما متابعت (پيروی از دستورات دين) نداشت. مرا از او فايدهی بسيار بود. اما نه
چنانکه از شما.
شما در بند آن نيستيد که بنماييد به فرزند و غير فرزند...
يکی هزار جهد میکند که از خود چيزی بنمايد و يکی به صد حيلت خود را پنهان میکند!
|