|
خودستایی ها
......
گفتند: ما را تفسير قرآن بساز.
گفتم: تفسير ما چنان است که میدانيد. نی از محمد! و نی از خدا! اين «من» نيز منکر
میشود مرا.
میگويمش: چون منکری، رها کن، برو. ما را چه صداع (دردسر) میدهی؟
میگويد: نی. نروم!
سخن من فهم نمیکند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکی او خواندی، لا غير .... يکی را هم او خواندی هم غير او .... يکی نه او خواندی
نه غير او.
آن خط سوم منم که سخن گويم. نه من دانم، نه غير من.
آن از خری خود گفته است که تبريزيان را خر گفته است.
او چه ديده است؟ چيزی که نديده است و خبر ندارد، چگونه میگويد؟
آنجا کسانی بودهاند که من کمترين ايشانم که مانند مرا بيرون انداختهاند.
همچنانکه از دريا به گوشهای افتد.
چنينم. تا آنها چون بودهاند؟
فروتنیها و تواضعها ....
جماعتی گفتند همه سر بر زانو نهيد و زمانی مراقب باشيد.
بعد از آن يکی سر برآورد که: تا اوج عرش و کرسی ديدم! و آن يکی گفت: نظرم از عرش و
کرسی هم برگذشت. و از فضا در عالم خلا مینگرم! ... اما من چندانکه نظر میکنم جز
عجز خود نمیبينم.
در آن کنج کاروانسرايی بودم. آن فلان گفت که به خانقاه
نيايی؟
گفتم من خود را مستحق خانقاه نمیبينم. خانقاه جهت آن قوم کردهاند که ايشان را
پروای حاصل کردن نباشد. من آن نيستم.
گفتند به مدرسه نيايی؟
گفتم من آن نيستم که بحث توانم کردن.
اگر تحتاللفظ فهم کنم، آن را نشايد که بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم، بخندند
و تکفير کنند.
من غريبيم و غريب را کاروانسرا خوش است. صحبت با ملحدان خوش است که بدانند من
ملحدم.
گفت دربان که تو کيستی؟
گفتم اين مشکل است تا بيانديشم!
بعد از آن میگويم: پيش از اين روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او «آدم»! من از
فرزندان اويم.
آرمانها و اعتقادات .....
کسی میخواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو
آرم که از خود ملول شده بودم.
تا تو، چه فهم کنی از اين سخن که میگويم که: «از خود ملول شده بودم.»
اکنون چون قبله ساختم، آنچه من میگويم فهم کند. دريابد.
من عادت به نبشتن نداشتهام. هرگز!
چون نمینويسم در من میماند و در هر لحظه مرا روی دگر دهد!
هر يکی میگفتندی به اندازهی خويش، به نوبت.
چون نوبت من رسيد، هرچند الحاح کردند، من چيزی نگفتم. گفتم: نمیگويم.
آنجا درويشی بود. سر فرود آورد و او هيچ نگفته بود. ميلم شد به گفتن.
گفتم: آدمی میبايد که در همه عمر يک بار خطا کند!
اگر کند باقی عمر بر آن مستغفر باشد بر سنت پدر (آدم ابوالبشر) ...
راست نتوانم گفتن. که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند.
اگر تمام راست کنمی، به يکبار همه شهر مرا بيرون کردندی.
خاطرات و گفت و شنودها ....
هر يکی میگفتندی به اندازهی خويش، به نوبت.
چون نوبت من رسيد، هرچند الحاح کردند، من چيزی نگفتم. گفتم: نمیگويم.
آنجا درويشی بود. سر فرود آورد و او هيچ نگفته بود. ميلم شد به گفتن.
گفتم: آدمی میبايد که در همه عمر يک بار خطا کند!
اگر کند باقی عمر بر آن مستغفر باشد بر سنت پدر (آدم ابوالبشر) ...
گفتم: میروم امشب نزد آن نصرانی (مسيحی) که وعده کردهام
شب بيايم.
گفتند: ما مسلمانيم و او کافر. بر ما بيا.
گفتم: او به سر مسلمان است. زيرا تسليم است. و شما مسلمان نيستيد.
گفتند: بيا! تسليم به صحبت حاصل شود.
گفتم: از جانب من هيچ حجابی نيست، و پردهای نيست. بسمالله بيازماييد.
آن يکی آغاز کرد: ما فرزندان آدم را گرامی داشتيم و آنان را در خشکی و دريا روانه
ساختيم (از قرآن)
از دهانم بجست که: خاموش! تو را از اين آيت نصيبهای نيست. خشکی کجا و تو کجا؟
خواست که سوال کند. گفتم: ارا بر من چه سوال رسد؟ چه اعتراض رسد؟ من مريد نگيرم.
کودکی بود. کلمات ما بشنيد. هنوز خرد بود. از پدر و مادر بازماند. همه روز حيران
ما بودی...
سر بر زانو نهاده بودی همه روز. پدر و مادر نمیيارستند که با او اعتراض کردن.
وقتها بر در گوش داشتمی که او چه میگويد: اين بيت شنيدمی:
در کوی تو عاشقان پر آيند و روند / خون جگر از ديده گشايند و روند / من بر در تو،
مقيم مادام چو خاک / ورنه دگران، چو باد آيند و روند
گفتمی باز گوی. چه گفتی؟ گفت: نه.
به هجده سالگی بمرد.
دی آمد فلانی که از من بدو نقلی کرده بودند.
در روی من جست و گفت: مرا چنين چون گفتهای؟ من چندين خدمت بزرگان کردهام. مرا
همه پسنديدهاند و جستهاند و رها نمیکردهاند که جدا شوم.
گفتم: اين سخن را باادبتر پرس تا جوابت گويم!
گفت: ساعتی بنشينيم تا نفس ساکن شود، تا باادبتر توانم گفتن.
گفتم: دو ساعت بنشين. ساعتی بنشست. همان آغاز کرد که پيش:
همه پسنديده و روشن بودهان و همه القاب روشن نيکو گفتهاند. پيش تو چگونه است که
بر خلاف آنم؟ اکنون بيا، تو چه لقب میکنی؟
گفتم: اگر مسلمان شوی، مسلمان! و اگر نه کافر و مرتد و هرچه بدتر!
اکنون اگر بینفس (بدون خودستايی) سخن میگويی، بگو و اگر نه جوابت نمیگويم.
|