پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی
تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار

گزيده سخنان شمس > داستانها و تمثيلها

آن شخص توبه کرد و عزم حج کرد. در باديه پای آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدی، ديد که آينده‌ای (اميدی) از دور می‌آيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که می‌آيد مرا خلاص کن.»
آن رهرو پای در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايی که بی‌شريک است، بگو که تو کيستی که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن می‌کشيد و سرخ می‌شد و می‌گفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص يافتی و به مقصود رسيدی.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويی.»
گفت: «من ابليسم.»
کسی که در ابليس اعتقاد می‌بندد و به اعتقاد به او می‌نگرد، به مرادی می‌رسد. و آنکه در پيامبر بی‌اعتقاد می‌نگرد، به عکس و خواری گمراه می‌شود. همچون ابوجهل!

هر قصه را مغزی هست. قصه را جهت آت مغز آورده‌اند. نه از بهر دفع ملالت!
به صورت حکايت برای آن آورده‌اند تا آن «غرض» در آن بنمايند.

شيخ گفت: خليفه منع کرده است از سماع کردن!
درويش را عقده‌ای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبيب حاذق آوردند. نبض او گرفت. اين علت‌ها (بيماريها) و اسباب که خوانده بود نديد.
درويش وفات يافت. طبيب بشکافت گور او را و سينه‌ی او را و عقده را بيرون آورد. همچون عقيق بود. آن را به وقت حاجت بفروخت. دست به دست رفت تا به خليفه رسيد.
خليفه آن را نگين انگشتری ساخت. می‌داشت در انگشتر. روزی در سماع فرونگريست. جامه آلوده ديد از خون! چون نظر کرد هيچ جراحتی نديد. دست برد به انگشتری. نگين را ديد گداخته!
خصمان را که فروخته بودند، باز طلبيد تا به طبيب رسيد. طبيب احوال بازگفت!

جماعتی رفتند که سر آب فرات را ببينند. دو سال راه کردند. ديدند که از سر کوهی برون می‌آيد. يکی بر رفت. چرخ زد که: «خوش است.» و فرو رفت. ديگری همين.
بعضی گفتند: خدا داند ايشان را چه می‌شود؟ فروشان می‌کشند؟ يا چيست؟
بعضی بازگشتند و خبر آوردند که: تا آنجا رسيديم و ياران رفتند. دگر نمی‌دانيم!
چنانکه مرغابی با مرغ نهند. چون به دريا روند اينها تا لب آب آمدند که:
وای! مرغابی رفت!

سماعی درنمی‌گرفت. شيخ گفت: بنگريد! به ميان صوفيان ما اغياری هست؟ نظر کردند و گفتند که: نيست! فرمود که: کفش‌ها را بجوييد. گفتند: آری. کفش بيگانه‌ای هست! گفت: آن کفش بيگانه را از خانقاه بيرون نهيد. در حال سماع درگرفت.

قزوينی محتسب شد. مادر را بکشت تا ملحدان بدانند که پروا نيست او را!!!

چيزهاست. نمی‌آرم گفتن. ثلثی گفته شد.

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org