|
درباره کسب
علم و معرفت ....
هنوز ما را اهليت گفتن نيست. کاشکی اهليت شنيدن بودی.
تمام گفتن میبايد و تمام شنودن!
بر دلها مهر است. بر زبانها مهر است. و بر گوشها مهر است.
تو را مقام استماع است. تو سخن گويی؟ از مقصود دور
میمانی و دورتر میرانی از خود مقصود را.
سخن پيش سخندان گفتن بیادبی است. مگر به طريق عرضه کردن.
آری. چون درويش سخن آغاز کرد، اعتراض نبايد کرد بر وی!
آری قاعده اين است که هر سخن که در مدرسه، تحصيل کرده باشند به بحث، فايدهی آن
زيادت شود!
اما سخن شهودی آن درويش از اين فايده و بحث دور است.
تحصيل علم جهت لقمهی دنيوی چه میکنی؟ اين رسن از بهر آن
است که از اين چاه برآيند.
نه بهر آنکه به چاههای ديگر فرو روند.
درباره دين و شريعت ....
بالای قرآن هيچ حرفی نيست. بالای کلام خدا هيچ نيست.
اما اين قرآن که عوام گفته است جهت راه نمودن و امر و نهی، ذوق دگر دارد و آنکه با
خواص میگويد ذوق دگر!
گفتم علمای اسلام را با هم چگونه دويی و اختلاف باشد؟
آن دو ديدن و آن تعصب کار توست. ابوحنيفه اگر شافعی را ديدی، سرکش کنار گرفتی!
بندگان خدا با خدا چگونه خلاف کنند؟
چشم محمد روشن که تواش امتی!
امت باشی؟ حضرت حق فخر کند؟ دست تو بگيرد؟ به موسی و عيسی بنماياند؟
مباهات کند که چنين کس امت من است؟
میگويد ای خدا چنين کن و ای خدا چنین مکن!
چنان باشد که گويند: ای پادشاه! آن کوزه را برگير. اينجا بنه!
اين بکن! و آن مکن!
چون به سوی کعبه نماز میبايد کرد، فرض کن آفاق عالم جمله
جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از ميان حلقه بگيری، نه
سجود هر يکی سوی همدگر باشد؟
دل خود را سجود کردهاند.
درباره لذت سماع و درک معنی .....
گفت: نماز کردند؟ گفت: آری.
گفت: آه!
گفت: نماز همه عمرم به تو دهم. آن آه را به من بده!
لحظهای برويم به خرابات بيچارگان را ببينيم!
آن عورتکان (روسپيان) را خدا آفريده است. اگر بدند يا نيکاند، در ايشان بنگريم.
در کليساها هم برويم و ايشان را نگريم!
سماعی است که فريضه (واجب) است و آن سماع اهل حال است و
فرض عين است.
چنانکه پنج نماز و روزهی ماه رمضان و چنانکه آب خوردن و نان خوردن به وقت ضرورت.
فرض عين است اصحاب حال را! زيرا مدد حيات ايشان است.
اگر اهل سماعی را به مشرق سماع است، صاحب سماع ديگر را به مغرب سماع باشد.
و ايشان را از حال همديگر خبر باشد.
خواص را سماع حلال است. زيرا دل سليم دارند.
از دل سليم اگر دشنام به کافر صد ساله رود، مومن شود. اگر به مومن رسد، ولی شود.
رقص مردان خدا، لطيف باشد و سبک! گويی برگ است که بر روی
آب میرود.
اندرون چون کوه و برون چون کاه!
هفت آسمان و زمين و خلقان همه در رقص آيند آن ساعت که
صادقی در رقص آيد!
اگر در مشرق موسی در رقص باشد و اگر محمد در مغرب باشد، هم در رقص بود و در شادی.
|