پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی
تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار

گزيده سخنان شمس > طنزها

جهودی و ترسايی و مسلمانی رفيق بودند. در راه حلوايی يافتند. گفتند:
- بی‌گاه است. فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده باشد.
غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمه‌شب برخاست و جمله حلوا را بخورد.
بامداد عيسوی گفت: ديشب عيسی فرود آمد و مرا بر کشيد به آسمان!
جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت برد!
مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بيچاره! يکی را عيسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و اين حلوا را بخور!
آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو ديدی! آن ما همه خيال بود و باطل!

صوفی‌يی گفت: شکم را سه قسم کنم. ثلثی نان، ثلثی آب، ثلثی نفس.
آن صوفی ديگر گفت: من شکم را پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.
ماند نفس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد!

يکی مزينی (آرايشگري) را گفت: تارهای موی سپيد از محاسنم چين.
مزين نظری کرد. موی سپيد بسيار ديد. ريش ببريد به يک بار و به دست او داد.
گفت: تو بگزين که من کار دارم.

واعظی خلق ر ا تحريص می‌کرد بر زن خواستن و تزويج کردن و احاديث می‌گفت. و زنان را تحريص می‌کرد بر شوهر خواستن.
و آنکس را که زن دارد، تحريص می‌کرد بر ميانجی کردن و سعی نمودن در پيونديها و احاديث می‌گفت.
بسيار که گفت: يکی برخاست که: «الصوفی ابن‌الوقت (صوفی فرصت‌طلب است) من مرد غريبم. مرا زنی می‌بايد.»

واعظ رو به زنان کرد و گفت: ميان شما کسی هست که رغبت کند؟
گفتند که هست! گفت تا برخيزد و پيش‌تر آيد. زنی برخاست. پيشتر آمد.
گفت: رو باز کن تا تو را ببيند. که سنت اين است از رسول که پيش از نکاح يکبار ببينند.
زن روی باز کرد. واعظ گفت: ای جوان بنگر. گفت: نگريستم. گفت: شايسته هست؟ گفت: هست.
گفت: ای زن! چه داری از دنيا؟ گفت: خرکی دارم. سقايی کند. و گاهی گندم به آسيا برد و هيزم کشد. اجرت آن را به من دهند.

واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. همچنين پيش آمد و روی نمود. جوان گفت: پسنديده است. واعظ گفت: چه دارد؟ کسی گفت: گاوی دارد. گاهی آب کشد، گاهی زمين شکافد، گاهی گردون کشد. اجرت به او رسد.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. گفت: جهاز چه دارد؟ گفتند باغی دارد.

واعظ روی به جوان کرد و گفت: اکنون تو را اختيار است. از اين هر سه، آنکه موافق‌تر است، قبول کن.
آن جوان بن گوش خاريدن گرفت! واعظ گفت: زود بگو. کدام می‌خواهی؟
جوان گفت: خواهم که بر خر نشينم و گاو پيش کنم و به سوی باغ روم.

گفت: آری. ولی چنان نازنين نيستی که تو را هر سه مسلم شود.

وزير گفت: هزار دينار بستان، و اين حرکت که شنيدی باز مگوی!
هزار دينار بستد و گفت: ای مردم. بدانيد اين باد که وزير رها کرد، من رها کردم!

دو عارف، با هم مفاخرت می‌کردند در اسرار معرفت(مقام خودشان را به رخ هم می‌کشيدند)
آن يکی می‌گفت که: آن شخص که بر خر نشسته است، می‌آيد به نزد من. آن خدا است!
آن دگر می‌گويد: نزد من، خر او خدا است!!!

گفت: فرق چيست ميان جزو و جزيی و ميان کل و کلي؟
گفت: آری!!!
گفت: فرق چيست؟ آری کدام است؟
خنديد و گفت: خوش است!

آن يک، يکی را پرسيد که فلان مرد اهل است؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمی‌پرسم. از وی می‌پرسم.
گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!
گفت: می‌شنوی چه می‌گويم؟
گفت: تو نمی‌شنوی! من می‌شنوم. کر نيستم. می‌دانم چه می‌پرسی.

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org