|
جهودی و ترسايی
و مسلمانی رفيق بودند. در راه حلوايی يافتند. گفتند: - بیگاه است.
فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده
باشد. غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمهشب برخاست و
جمله حلوا را بخورد. بامداد عيسوی گفت: ديشب عيسی فرود آمد و
مرا بر کشيد به آسمان! جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت
برد! مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بيچاره! يکی را عيسی برد به
آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و
اين حلوا را بخور! آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم. گفتند:
والله خواب آن بود که تو ديدی! آن ما همه خيال بود و
باطل!
صوفیيی گفت: شکم را سه قسم کنم. ثلثی نان، ثلثی آب، ثلثی
نفس.
آن صوفی ديگر گفت: من شکم را پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.
ماند نفس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد!
يکی مزينی (آرايشگري) را گفت: تارهای موی سپيد از محاسنم
چين.
مزين نظری کرد. موی سپيد بسيار ديد. ريش ببريد به يک بار و به دست او داد.
گفت: تو بگزين که من کار دارم.
واعظی خلق ر ا تحريص
میکرد بر زن خواستن و تزويج کردن و احاديث میگفت. و زنان را تحريص میکرد بر
شوهر خواستن.
و آنکس را که زن دارد، تحريص میکرد بر ميانجی کردن و سعی نمودن در پيونديها و
احاديث میگفت.
بسيار که گفت: يکی برخاست که: «الصوفی ابنالوقت (صوفی فرصتطلب است) من مرد
غريبم. مرا زنی میبايد.»
واعظ رو به زنان کرد و گفت: ميان شما کسی
هست که رغبت کند؟
گفتند که هست! گفت تا برخيزد و پيشتر آيد. زنی برخاست. پيشتر آمد.
گفت: رو باز کن تا تو را ببيند. که سنت اين است از رسول که پيش از نکاح يکبار
ببينند.
زن روی باز کرد. واعظ گفت: ای جوان بنگر. گفت: نگريستم. گفت: شايسته هست؟ گفت:
هست.
گفت: ای زن! چه داری از دنيا؟ گفت: خرکی دارم. سقايی کند. و گاهی گندم به آسيا برد
و هيزم کشد. اجرت آن را به من دهند.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. همچنين
پيش آمد و روی نمود. جوان گفت: پسنديده است. واعظ گفت: چه دارد؟ کسی گفت: گاوی
دارد. گاهی آب کشد، گاهی زمين شکافد، گاهی گردون کشد. اجرت به او رسد.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. گفت: جهاز چه دارد؟ گفتند باغی دارد.
واعظ روی به جوان کرد و گفت: اکنون تو را
اختيار است. از اين هر سه، آنکه موافقتر است، قبول کن.
آن جوان بن گوش خاريدن گرفت! واعظ گفت: زود بگو. کدام میخواهی؟
جوان گفت: خواهم که بر خر نشينم و گاو پيش کنم و به سوی باغ روم.
گفت: آری. ولی چنان نازنين نيستی که تو
را هر سه مسلم شود.
|
وزير گفت: هزار دينار بستان، و اين حرکت که شنيدی باز
مگوی!
هزار دينار بستد و گفت: ای مردم. بدانيد اين باد که وزير رها کرد، من رها کردم!
دو عارف، با هم مفاخرت میکردند در اسرار معرفت(مقام
خودشان را به رخ هم میکشيدند)
آن يکی میگفت که: آن شخص که بر خر نشسته است، میآيد به نزد من. آن خدا است!
آن دگر میگويد: نزد من، خر او خدا است!!!
گفت: فرق چيست ميان جزو و جزيی و ميان کل و کلي؟
گفت: آری!!!
گفت: فرق چيست؟ آری کدام است؟
خنديد و گفت: خوش است!
آن يک، يکی را پرسيد که فلان مرد اهل است؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمیپرسم. از وی میپرسم.
گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!
گفت: میشنوی چه میگويم؟
گفت: تو نمیشنوی! من میشنوم. کر نيستم. میدانم چه میپرسی.
|