|
سيد سردان ظهور شمس را پيشبينی
کرده بود. از گفتار خود شمس در مقالات پيداست که شمس او را میشناخته
و همديگر را ديده بودند. شايد خود سيد هم با مولانا به شام سفر کرده و
در حلب يا دمشق همديگر را ديدهاند و شايد در قيصريه.
سيد چند
سالی در قيصريه مقيم بود و در همين شهر بود که مرد. سيد مرد
محافظهکاری بود، اما شايد بدش نمیآمد اين امانت گرانبهايی را که
سلطانالعلما به دستش سپرده بود را به شمس بسپارد. از واکنش علمای شهر
پيروان سلطانالعلما واهمه داشت يا دلش نمیخواست تا وقتی که زنده است
شمس را در قونيه و در محضر مولانا ببيند. میگفت: «او شير و من شير. با
هم سازگاری نتوانيم کردن.»
اما تا چهار سال پس از مرگ او هم از
شمس خبری نبود. شايد اين خود شمس بود که شتابی به خرج نميداد. چون به
قول خودش «وقت نيامده بود هنوز.»
تا چهارسال پس از مرگ سيد
سردان همچنان «وقت نيامده بود هنوز» و تازه پس از آن شمس که گويا شصت
ساله بود به قونيه رسيد.
کمی به عقب برگرديم.
مولانا در
دمشق به ديدار شيخ محیالدين عربی هم رفته بود و از گفتار شمس در
مقالات به خوبی پيداست که شمس با محیالدين دوستی و همصحبتی قديم داشته
و میتوان حدس زد که ملاقات شمس با مولانا نه به طور تصادفی در ميدان
دمشق، بلکه در محضر محیالدين يا به واسطه او صورت گرفته
باشد.
اما شمس میگويد از پانزده يا شانزده سال پيش همديگر را
میشناختهاند و «سلام و عليک» داشتهاند. شانزده سال پيش از ورود شمس
به قونيه، مولانا کجا بود؟ با پدرش سلطانالعلما در راه بودند، در
آستانه ورود به قونيه، و شايد هم هنوز در شهر ارزنجان يا در لارنده. به
روايت افلاکی مولانا قبل از ورود به قونيه هفت سال در لارنده بود و در
همين شهر بود که مولانا در هيجده سالگی ازدواج کرد.
به روايت
سپهسالار سلطانالعلما از حدود يک سال قبل از ورود به قونيه در
ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. شمس در مقالات میگويد که مدتی در
ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. ارزنجان در آن زمان شهر آباد و
مهمی بود و يک سال بعد از آن سلطانالعلما به دعوت کيقباد سلجوقی به
قونيه رفت.
شايد اولين ملاقات شمس با مولانا در همين شهر
ارزنجان صورت گرفته باشد. و يا در لارنده. و يا در کاروانسرايی بر سر
راه.
اما ما نمیخواهيم مثل افلاکی و سپهسالار داستانمان را به
مبالغه بياميزيم. خود شمس اصلا اهل مبالغه نيست. داستان خود را به
سادگی و بدون رنگ و لعاب اضافی بيان میکند. سپهسالار و افلاکی
داستانهای زيادی از کرامات شمس نقل میکنند. اما خود شمس اهل کرامت
نيست. او اهل معامله است.
پس رواياتی مانند خواب ديدن شمس و
ندای غيبی و امثال اين را از بحث کنار میگذاريم.
شمس پس از
سفرهای گوناگون و گذشتن از شهرهای مختلف سرانجام مدتی را در دمشق
ماندگار شد. و همينجا بود که دوباره مولانا را ديد. نه در ميدان شهر.
بلکه در محضر شيخ محیالدين عربی.
شايد هم در جای
ديگری با هم آشنا شده باشند. اما نه تصادفی و به واسطه نداها و
الهامهای غيبی!
|