|
پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار
زندگي شمس > مولانا پس از آشنايي با شمس
|
شمس دائم به مريدان مولانا گوشزد
میکرد که: «شما قدر اين گوهر را نمیدانيد.» مريدان و علمای شهر دلشان
میخواهد مولانا سلطانالعلمای ديگری باشد. در همان حد و نه فراتر.
خود مولانا نمیخواهد سلطانالعلمای ديگری باشد. اما با علمای
شهر و مريدان هم سر جنگ ندارد. میخواهد شمس را با آنها و آنها را با
شمس آشتی دهد. دلش نمیخواهد شمس زيادی تند برود.
اما شمس زبان
تند و تيزی دارد و هيچ ملاحظهای توی کارش نيست. به مريدان پرخاش
میکند و فحش میدهد. مريدان به مولانا شکايت میبرند. مولانا از شمس
گله میکند که چرا ملاحظهی آنها را نمیکنی و شمس از مولانا گله
میکند که «چرا جواب آنها را نمیدهی؟»
مولانا نمیخواهد مريدان
را از دست خودش برنجاند و باز هم ملاحظه میکند. شمس قهر میکند و
میرود به حلب. مولانا پسرش سلطان ولد را با چهارصد درهم و نامههايی
منظوم به حلب میفرستد تا شمس را برگرداند. اين نامهها اولين شعرهای
مولاناست. مولانا زبان باز کرده و اين هم اولين آثاری دورهی
سخنگويی.
اين نامهها غزلياتی است در ستايش شمس و در جهت
ترغيب او به بازگشتن به قونيه. اولين داوری را دربارهی شعر مولانا از
زبان شمس میشنويم: «اين سخن که مولانا نبشت در نامه، محرک است. مهيج
است. اگر سنگ بود، با سنگی بر خود بجنبد.»
برمیگردد. داستان
معروف است. پياده آمدن سلطان ولد در رکاب شمس از حلب تا قونيه و بعد،
دوباره قونيه. و اين بار هم مريدان بنا میکنند به سوسه دواندن و
بدگويی و اين بار شمس تصميم گرفته است که همه ملاحظهها را بگذارد کنار
و به قول خودش «نفاق» نکند. با اين همه سعی میکند که با آنها نرمتر
از پيش تا کند. به مولانا گفته است خواهی ديد که اينها را رام میکنم و
حالا میخواهد نشان دهد که میتواند. اما حساب او درست از آب در
نمیآيد.
اين بار فرزندان مولانا هم با بدخواهان يار میشوند.
پس از بازگشت شمس از حلب، مولانا اتاقی در خانه خودش به او داده و
دختری از منسوبين خودش (که بعضی میگويند دخترش بوده است) را به نام
کيميا به عقد او درمیآورد تا با هم توی آن اتاق زندگی کنند و شايد به
اين ترتيب خواسته آن پير گريزپا را بند کند.
پسر جوانتر مولانا،
علاءالدين محمد وقت و بیوقت به بهانه ديدار با پدرش، از جلوی اتاق
آنها رد میشود و شايد سرکی هم توی اتاق بکشد و آرامش و خلوت آنها را
به هم میزند. شمس از اين بابت به شدت دلخور است و به او تذکر میدهد
که اين حرکت را ديگر تکرار نکند.
و اما اين پسر ديگر، بهاءالدين
يا همان سلطانولد همان که از حلب تا قونيه پياده آمد تا درجه اخلاص و
ارادتش را نشان بدهد و به قونيه که رسيدند، تنها کسی بود که علاوه بر
صلاحالدين زرکوب اجازه داشت که در خلوت مولانا با شمس حضور يابد. همان
که سالها بعد در مثنوی ولدنامهاش ماجرای پدرش با شمس را به نظم کشيد.
به قول جامی شمس گفته است که «من سر را در راه مولانا فدا کردن و سر
(به معنی راز) را به سلطان ولد بخشيدم.»
شمس داستان خودش با
مولانا را به اين صورت خلاصه میکند: «گوهری بود در صدفی. گرد عالم
میگشت. صدفها میديد بیگوهر. حکايت صدف و گوهر میکردند او نيز با
ايشان حکايت صدف میکرد. تا روزی که جوهری يگانهای يافت و گفت آنچه
گفت.»
شمس به مولانا میگويد: «سخن بگو تا من هم سخن بگويم!»
سخن گفتن مولانا شمس را در سخن گفتن خود گرمتر میکند. اما اين سخن
گفتن شمس بود که برای اولين بار مولانا را شيفته و مجذوب خود کرد.
دلبستگی مولانا به کلام شمس و تاثير شگفتی که بر مولانا گذاشت، سالهای
سال پس از غيبت شمس در مثنوی تجلی يافت. درجه اين نفوذ کلام به حدی بود
که گاهی عينا همان تعبيرها و عبارات مقالات را در مثنوی به لباس شعر
میبينيم.
|
|