| از آنچه در دسترس است چنين برمیآيد که شمس را از نوجوانی به
زنبيلبافی عارف به نام ابوبکر سلهباف تبريزی در زادگاهش تبريز میسپارند. شمس از
او چيزهای فراوانی ياد میگيرد. ليکن به مقامی میرسد که درمیيابد ابوبکر سلهباف
نيز ديگر از تربيت او عاجز است.
شمس برای جستجوی خويش، رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار میدارد. در اين سفرها به
سير آفاق و انفس نايل میگردد. تا جايی که صاحبدلان او را شمس پرنده و بدانديشان
او را شمس آفاقی يعنی ولگرد و غربتی لقب دادهاند.
شمس در سفرهای خود به ماجراهای تلخ و شيرين بسيار، برخورد میکند. گرسنگی میکشد.
بخاطر امرار معاش میکوشد تا کارگری کند اما به سبب ضعف بنيه و لاغری چشمگيرش او
را به کارگری هم نمیبرند.
شمس با آزمايشها و خطاهايی شگفت روبرو میشود. به خاطر راستگويی از شهر بيرونش
میکنند. به خاطر ضعف اندام بر وی خرده میگيرند. طويل و درازش میخوانند و بر وی
نهيب میزنند که: «ای طويل! بور تا دشنامت ندهيم!»
اگر درهمی داشت در کاروانسراها میخوابيد وگرنه به گوشه مسجدی پناه میبرد تا شايد
در خانه خدا که پناه بیپناهان است، لحظهای بياسايد. اما در میيابد که مسجد
خانهی شخصی خدا نيست. بلکه اجارهای است و صاحب و خادمی ضعيفکش دارد که با اهانت
تمام بيرونش میکنند.
در فراسوی چهره خويش، قلب رنجديدهای دارد و بارها آرزوی مرگ میکند. تا جايی که
وقتی میبيند جنازه نوجوانی را از کنارش میبرند، حسرت زده اظهار میکند که:
اين نامراد پرحسرت را کجا برند؟ ما را ببرند که سالها در اين حسرت خون جگر خورديم.
شمس علیرغم بيزاری از تجمل و دنيا پرستی، گاه به خاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا
احيانا به خاطر مقاصد خاص ديگری، ناگزير میشود که به توانمندی تظاهر کند. در عين
گرسنگی و تهیمايگی به جامه بازرگانان در میآمد و بر در حجره خود در کاروانسرا
قفل سنگين میزد.
به هر شهر که رفتی در کاروانسراها نزول کردی و کليد محکم بر در نهادی و در اندرون
به غير حصير نبودی. گاهگاه شلواربند (بند شلوار) دوختی و از آن امرار معاش
میکردي.
ین وضع تا زمانی ادامه یافت که کم کم به خدمت عارفان بزرگ درمیآمد و از نام آنها او
نیز از اهانت عوام خلاص یافت. اما به طوری که مشهور است تا واپسین دم عمر هم از
زهر دشمنان آرام نداشت.
|