|
شمس کم حوصله، تندخو، يکدنده، پرخاشگر،
سختگير و انعطاف ناپذير است. به هنگام معلمی و مکتب داری اين تندخويی و
انعطافناپذيری خود را آزموده است. به هنگام تنبيه به هيچ وجه از سختگيريهای خود
نمیکاهد.
ليکن در دل آرزو دارد که ای کاش،
دربارهی رفتار خارج از مرز و بيرون از اصول تربيتی کودکی که به قمار دست آلوده
است، وی را آگاه نمیساختند. و يا ای کاش زمانی که او به جستجوی کودک در حين خلاف
میرود، کودک را آگاه میساختند و از خشم او میگريزاندند.
اکنون میروم و آن کودک و
غمازش میآيند. چوبی بود که جهت ترسانيدن بود. نه جهت زدن. برگرفتم.
پشت او اين سوست و من میگويم «کاشکی مرا بديدی و بگريختی.» آن کودکان همه
بيگانهاند. نمیدانند که احوال او با من چيست تا او را بگويند که بگريز!
آن کودک که پس من است، هزار رنگ میگردد و فرصت میخواهد که سوی او نگرد تا اشارتش
کند که بگريز. پشت او اين سوی است و مستغرق شده است ..... |
اما به هنگام عمد، و يا جهل و ناشناسی
عوام نسبت به او حتی با همه اهانتهای خويش نمیتوانند خشم او برانگيزند.
| در آن حجره میساختم که بر
در میريدند. و من برون میآمدم و حدث (مدفوع) آن مست را بامداد به جاروب از پيش
میروفتم و خاموش ... |
شمس در عمق دل حتی توان ديدار شکنجهی
تباهکاران را نيز ندارد.
| کسی جنايتی میکند.
میآرند که پيش من شکنجه کنند. هيچ دل من طاقت نمیدارد. اگر طاقت آن داشتمی هم
نيکو بودی! |
|