پژوهشی در شخصيت و آرمان شمس تبريزی
تحقيق ، تهيه و تنظيم:طه كامكار

شخصيت شمس > شمس: سنت شکن و انقلابي

استقلال طلبی و بيزاری از تقليد طبعا با سنت‌شکنی همراه است. سنت‌شکن، ناچار انقلابی و نوجوست.

استقرار هر چيز تازه خود به زودی سنت می‌شود. از اين روی سنت‌شکن اصيل، خواهان انقلاب مستمر و به‌خواهی پيوسته است. جهان‌نگری او پويا و سرشار از تکاپو است. نه ايستا و راکد و بی‌جنبش.

اسلام و ايمان را که ديگران، پس از يکبار به دست آوردن و تحصيل استوار می‌پندارند، شمس امری بی‌قرار و ناپايدار می‌خواند:
پيش ما يکبار مسلمان نتوان شدن! مسلمان می‌شود و کافر می‌شود و باز مسلمان می‌شود. و هر باری از هوی (خواهش‌های نفسانی) چيزی بيرون می‌آيد. تا آن وقت که «کامل» شود.

بسياری از چيزها را که در زمان شمس بد و شر مطلق می‌شمارند، مانند عدم متابعت از شريعت و سماع را شمس به طور مشروط نيک می‌داند. شمس حتی آب توبه بر سر ابليس -مظهر شر مطلق- می‌ريزد. او را در جايی محجوب و دلسوز انسان هم معرفی می‌کند:

آن شخص توبه کرد و عزم حج کرد. در باديه پای آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدی، ديد که آينده‌ای (اميدی) از دور می‌آيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که می‌آيد مرا خلاص کن.»
آن رهرو پای در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايی که بی‌شريک است، بگو که تو کيستی که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن می‌کشيد و سرخ می‌شد و می‌گفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص يافتی و به مقصود رسيدی.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويی.»
گفت: «من ابليسم.»

کسی که در ابليس اعتقاد می‌بندد و به اعتقاد به او می‌نگرد، به مرادی می‌رسد. و آنکه در پيامبر بی‌اعتقاد می‌نگرد، به عکس و خواری گمراه می‌شود. همچون ابوجهل!

شمس حرمت کفر را در هم می‌‌شکند و فاصله‌ی ميان کفر و ايمان را از ميان برمی‌دارد. شمس نخست کفربينی سخن مردم والا را ناشی از نارسايی فهم مردمان و خيال‌انديشی ايشان معرفی می‌کند. پس از بی‌اعتنايی به ارزش شايعه و داوری‌های کارناشناسانه، از اصل جربزه و قدرت برای در هم کوبيدن مرز کفر و ايمان به نام «خليفه» سود می‌جويد.

شمس گناه و ثواب را امری نسبی و دارای ارزش مشروط و اعتباری می‌شناسد.

هرکسی را معصيتی است لايق او. يکی را معصيت آن باشد که رندی کند و فسق کند، لايق او باشد!
يکی را معصيت آن باشد که از حضور حضرت غايب باشد!
بر بعضی لباس فسق عاريتی است و بر بعضی لباس صلاح عاريتی است.

«جهان» بر خلاف پندار بسياری از مردمان به خودی خود نه خير است و نه شر. بلکه شر خود معيار اين سنجش است. اوست که تعيين ارزش می‌کند. و هم اوست که دنيا را پليد و زشت يا زيبا و ستوده می‌بيند.

يکی شکايت می‌کرد از اهل دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال.
در نظر کودکان لعب نيست. جد است. فريضه است.
اکنون اگر از بازی و مزاح برنمی‌تابی، بازی کن. و می‌زن و می‌خور. خندان که بازی را نمک خنده است. نه گريه.

بشر، انسان والا و کامل از نظر شمس خود آفريننده و در عين حال خود واژگونگر ارزشها و اعتبارهاست.
 

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org