|
استقلال طلبی و بيزاری از تقليد
طبعا با سنتشکنی همراه است. سنتشکن، ناچار انقلابی و نوجوست.
استقرار هر چيز تازه خود به زودی سنت میشود. از اين روی
سنتشکن اصيل، خواهان انقلاب مستمر و بهخواهی پيوسته است. جهاننگری او پويا و
سرشار از تکاپو است. نه ايستا و راکد و بیجنبش.
اسلام و ايمان را که ديگران، پس از يکبار
به دست آوردن و تحصيل استوار میپندارند، شمس امری بیقرار و ناپايدار
میخواند:
پيش ما يکبار مسلمان نتوان شدن! مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود.
و هر باری از هوی (خواهشهای نفسانی) چيزی بيرون میآيد. تا آن وقت که «کامل» شود.
بسياری از چيزها را که در زمان شمس بد و
شر مطلق میشمارند، مانند عدم متابعت از شريعت و سماع را شمس به طور مشروط نيک
میداند. شمس حتی آب توبه بر سر ابليس -مظهر شر مطلق- میريزد. او را در جايی
محجوب و دلسوز انسان هم معرفی میکند:
آن شخص توبه کرد و عزم حج
کرد. در باديه پای آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدی،
ديد که آيندهای (اميدی) از دور میآيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که میآيد
مرا خلاص کن.»
آن رهرو پای در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايی که
بیشريک است، بگو که تو کيستی که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن میکشيد و سرخ میشد و میگفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص
يافتی و به مقصود رسيدی.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويی.»
گفت: «من ابليسم.»
کسی که در ابليس اعتقاد میبندد و به
اعتقاد به او مینگرد، به مرادی میرسد. و آنکه در پيامبر بیاعتقاد مینگرد، به
عکس و خواری گمراه میشود. همچون ابوجهل!
|
شمس حرمت کفر را در هم میشکند و
فاصلهی ميان کفر و ايمان را از ميان برمیدارد. شمس نخست کفربينی سخن مردم والا
را ناشی از نارسايی فهم مردمان و خيالانديشی ايشان معرفی میکند. پس از
بیاعتنايی به ارزش شايعه و داوریهای کارناشناسانه، از اصل جربزه و قدرت برای در
هم کوبيدن مرز کفر و ايمان به نام «خليفه» سود میجويد.
شمس گناه و ثواب را امری نسبی و دارای
ارزش مشروط و اعتباری میشناسد.
هرکسی را معصيتی است لايق
او. يکی را معصيت آن باشد که رندی کند و فسق کند، لايق او باشد!
يکی را معصيت آن باشد که از حضور حضرت غايب باشد!
بر بعضی لباس فسق عاريتی است و بر بعضی لباس صلاح عاريتی است. |
«جهان» بر خلاف پندار بسياری از مردمان
به خودی خود نه خير است و نه شر. بلکه شر خود معيار اين سنجش است. اوست که تعيين
ارزش میکند. و هم اوست که دنيا را پليد و زشت يا زيبا و ستوده میبيند.
يکی شکايت میکرد از اهل
دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال.
در نظر کودکان لعب نيست. جد است. فريضه است.
اکنون اگر از بازی و مزاح برنمیتابی، بازی کن. و میزن و میخور. خندان که بازی
را نمک خنده است. نه گريه. |
بشر، انسان والا و کامل از نظر شمس خود
آفريننده و در عين حال خود واژگونگر ارزشها و اعتبارهاست.
|