|
شمس پيوسته دستخوش دوسوگرايی
شديد احساس عجز و توانايی و شادی و اندوه بوده است.
شمس میگويد مومن سرگردان
نيست. ليکن شخصيت عاطفی خودش ثابت میکند که انسان میتواند از نظر عقلانی با
دستاورد ايمان سرگردان نباشد. ليکن همچنان از نظر عاطفی بیآرام باقی بماند.
شمس از نظر آرمانی سرگردان
نيست. وی دست کم تکليف خود را پيش خود روشن کرده است. هرچند که نتواند يکسره آن را
برای ما برملا سازد.
انتخاب کيش و آرمان يک چيز و
آماده ساختن مردمان برای قبول و تاييد آن چيز ديگر است. شمس در مورد اول موفق و در
مورد دوم ناموفق است. خشم توفنده و بیقراری شمس هم به خاطر عدم توفيق از گسترش
دايره همکيشان خويشتن است.
انسانی با مسووليت رهبری
انسانی اجتماعی است. شخصيت يک رهبر بايد تنها هنگامی که به وسيله ديگران تاييد شود
تاثير گذار است. اما شمس عموما از جانب مردمان مورد ناپذيری و سوء تفاهم و حتی طرد
و تحقير و اهانت قرار گرفته است.
به گفته خود وی شمس را تنها
يک بار در سراسر زندگیاش، يک انسان والا و راستين (مولانا) کاملا درک کرده است. و
همين يکبار را هم مردمان نتوانستهاند برای او باقی بگذارند.
بدين ترتيب شخصيت شمس از نظر
عاطفی، شخصيتی ناکام، خشمگين، خود فرو خورده و بیقرار است.
شمس حتی از نظر تاريخ نيز
شخصيتی مظلوم و متروک مانده است.
با اين همه
ديوانگیام، چندين عاقل را در کوزه کردهام.
با اين همه بیخبریام با خبران را زير بغل گرفتهام.
در اندرون من، بشارتی بود.
گويی میپريدمی. بر زمين نيستمی؟ |
|