|
سوفسطايی گرايی سوداگری حرف
است. مظهر بيمارگونه فرهنگی فرسوده و سترون است. سوفسطايی گری، جدل بازی است. لفظ
پردازی است. قربانی کردن معنی به خاطر لفظ و به بيان بهتر بيهوده گويی در عين
نغزنمايی است.
فرهنگ سوفسطايی فرهنگی
نوشخوارگر و ارتجاعی است. فرهنگ الفاظ است، نه فرهنگ معاني. اين فرهنگ عموما بی
خبر از مسايل اساسی زمان، سرمست باده تفاخر به مهارتهای جدلی خويشتن در بازی با
لغات میپردازد.
ايرانيان پس از قبول اسلام و
پيروزی اعراب، ناچار از آموختن زبان عربی شدند. اندک اندک پرداختن به زبان عربی به
ويژه صرف و نحو، و لغت آن، جنبه تخصصی يافت. به زودی طبقه ای از نحويان -کالبد
شکافان سخن تازی- پا به عرصه نهادند که با انتقادهای دقيق زبان شناسانه خود، حتی
بر اعراب هم که زبان مادری آنها عربی بود خرده ميگرفتند.
ادوارد براون، ايران شناس نامی
مشاهده کرده بود که در ايران، علم يعنی عربی دانی. عالم يعنی عربی دان و بيسواد يا
بيشعور يعنی کسی که عربی نميداند.
بديهی است در جامعه ای که مردم
نتوانند به زبان مادری خود بينديشند، ميان طبقه روشنفکر و توده مردم شکافی بزرگ
پديد ميآيد.
نکته شايان توجه در اين امر آن
است که لزوم گفتگو به زبان مردم بيشتر از طرف کسانی احساس شده که خود به زبان عربی
تسلط کافی داشته اند. داوری آنها نه از روی جهل و نه از روی کينه توزی به زبان
عربی بوده است. بلکه بيشتر از احساس تعهد، احساس مسووليت و رهبری در بين مردمان و
نياز شديد آنها به رشد فرهنگی ناشی شده است.
مخالفت با نحوی گری
از ويژگيهای عصر شمس است. اين مخالفت اختصاصی به مکتب او و مولوی ندارد. بلکه
اينجا و آنجا رگه ها و آبراهه های اين طغيان را ميتوان مشاهده کرد. همزمان با شمس
و مولوی، سعدی با همه «بغدادزدگي» هايش و با همه تازی گويی ها و عربی سرايی هايش،
ضد نحوی گری است.
«تصوف عشق» در ايران به ويژه
از عصر سنايی، عطار، شمس، مولانا، سعدی و حافظ به سوی ترويج زبان فارسی همت گمارده
است.
سعدی خاطره ای طنز آلود بيان
ميکند از دانشجويی که چند جمله عربی را برای خود صرف ميکرد. سعدی را ميبيند و به
او ميگويد اهل کجايی؟ سعدی جواب ميدهد که اهل شيرازم. دانشجو ميگويد جمله ای از
سعدی شيراز بياور و سعدی شعری به عربی برايش ميخواند. دانشجو لختی به انديشه
فرو ميرود و وقتی چيزی نميفهمد سرانجام با عجز ميگويد: «غالب اشعار او در اين
سرزمين به زبان فارسی است. اگر بگويی به فهم نزديکتر باشد!!»
مولوی اشعار موزون فارسی را
آگاهانه و به عمد به خاطر نزديک شدن به سطح مردم و بالا بردن انديشه آنها برگزيده
است نه به خاطر در بردن گليم خويش از موج حوادث.
شمس چنانکه ميدانيم با وجود
تسلط بر زبان عربی و ستايش آن، فارسی را آشکارا بر آن ترجيح داده است:
|
و زبان
فارسی را چه شده است؟
بدين لطيفی و خوبی که آن معانی و لطايف که در «پارسي» آمده است در تازی نيامده
است.
|
در هر حال يکی از رنجهای
روشنفکرانهی شمس مشاهده موج لفظ گرايی و نحویگری افراطی است. شمس دشمن نحویگری
و لفاظی است. و اين خود تجلی ديگری از دوسوگرايی وجدان دو پاره ايرانی مسلمان است
که شمس به شدت گرفتار آن است. زيرا قرآن را مغزی هست و پوستهای هست. ظاهری هست و
باطنی هست. مگر میتوان بدون عبور از پوسته به لايههای درونی دست يافت؟ مگر
میتوان عربی را که پوسته قرآن است يکسره به کناری نهاد؟
اگر چنين است تا چه حد بايد به پوسته پرداخت؟ کی قرار است از آن عبور کنيم و به
مغز برسيم؟
شمس میبيند همهجا بازار سوفسطاييان رواج دارد و آنان از عطش آرمانی مردم سوء
استفاده میکنند. اينجاست که شمس و هممکتبانش از سلاح ويژه خود، سلاح طنز و به
زبان مردم عامی به مبارزه با اين پديده برمیخيزند.
در اين مکتب همهجا نحويان که بارزترين نمونهی سوفسطاييان آن زمان بودند
انسانهايی متکبر و احمق معرفی میشوند که هيچ کاری به جز عربی گفتن بلد نيستند.
مولانا، وارث بزرگ پيکار بازگشت به واقعيت و مفهومگرايی در مکتب شمس است و داستان
معروف نحوی و کشتیبان گويای همين مطلب است.
ماجرا از اين قرار است که به خاطر سفر
دريا، مردی نحوی به کشتی مینشيند. پس از ورود به کشتی بلافاصله بيماری فضل فروشی
بیامانش صحن کشتی را به صحنهی جدلی نابهنگام تبديل میکند. نحوی با غرور از
کشتیبان میپرسد که تو هيچ نحو خواندهای؟ کشتیبان با شرم اظهار میداد که نه.
نخواندهام. نحوی پيشداورانه و بیرحمانه اظهار میدارد که پس نيمی از عمرت بر
فناست.
کشتیبان افسرده شده و لب فرو میبندد. چيزی نمیگذرد که بادی مخالف کشتی را به
گرداب میاندازد. اين زمان ديگر لفظ، تنها سلاح نحوی به کار نمیآيد. نوبت عمل
است. کشتیبان از نحوی میپرسد که:
- هيچ شنا میدانی؟ جواب شنيد که نه. گفت پس تمام عمر تو بر فناست. |
نحوی در مکتب شمس و مولانا،
مظهر انحطاط است. در داستان ديگر شمس انحطاط تعصب لفظ پردازی نحوی را تا کفاره
سقوط او و ياران او در گودال نجاست پايين میبرد:
يک مرد نحوی در گودالی عميق آکنده از نجاست
فرو افتاده بود. مردی برای رهايی او از آن کثافت به وی میگويد: دستت را بده (هات
يدک).
مرد نحوی به جای استقبال از ناجی خود به روی او خرده میگيرد که به جای آنکه فتحه
آخر را ذکر کند آن را خودسرانه حذف کرده است. از اين رو دست ياری او را رد کرده و
میگويد: تو از من نيستی. برو!
مردی ديگر و مردانی ديگر هريک به کمک نحوی میشتافتند و نحوی آنقدر که تفاوت در
نحو میديد ماندن خود را در نجاست نمیديد و دست همه را پس میزد.
سرانجام صبح روز بعد نحوی ديگری از راه میرسد و با لفظ صحيح به او میگويد که
دستت را به من بده. نحوی اول میگويد: تو از مايی. دستم را به تو میدهم. ليکن چون
خود او را قوت نبود، وقتی بکشيد هردو در نجاست افتادند! |
و بدينسان شمس از نحوی و
نحویگری، با ابقای آن در مزبله، در پليدی و نجاست مدام انتقام میگيرد و
سوفسطايیگری را به زبالهدان تاريخ میسپارد.
|