|
مقام انسان در اسلام مشخص است:
عبوديت و بندگی بدون قيد و شرط. عاصی اگر فرشته باشد ابليس میشود و به صورت آدمی
اگر ابوالحکم باشد ابوجهل میگردد.
در نامگذاری پس از اسلام و آغاز عبوديت،
ترکيب عبد با هر اسم ديگری غير از الله يا ديگر اسامی خداوند موقوف شد. و اسامی
نظير عبدشمس و عبدمناف عصر جاهلی، جای خود را به عبدالله و عبدالرحمن و غيره
دادند.
بعدها به عنوان نشان اخلاص و سرسپردگی در
مکاتبی به خصوص در مکتب تشيع اوليای خدا نيز تا حد خدا بالا برده شدند و اساميی
نظير عبدالرسول، عبدالمحمد، عبدالعلی، عبدالرضا و ... نيز رواج پيدا کردند.
در جنبه نظری تا زمانی که پيامبر اسلام
زنده بود و حتی تا ادوار نخستين حکومت خلفای راشدين تکليف مردم مشخص بود. اما پس
از آن و با روی کار آمدن حکومت رسوای بنیاميه و همزمان با پيروزی معاويه بر علی
يک سوال اساسی در ذهن مسلمانان نقش بست:
داوری و فرمان چه کس راست؟
خوارج در نفی داوری مسخرهآميزی که به
نفع معاويه انجام پذيرفت به اين سوال با شعار لا حکم الا لله پاسخ گفتند. اما
موضوع اينجاست که در نظام اسلامی خدا به طور مستقيم داوری نمیکند. اين شعار تنها
يک مقاومت بیثمر بود بدون اينکه راهکاری ولو برای زمان اندک ارائه کند.
دوباره همان حرکت دايرهوار آغاز شد.
همان راه بنبست برای يافتن راه حلهای فردی.
در اين ميان گروههای مختلفی از مخالفان
حکومت اموی و عباسی هريک به طور جداگانه کمر به تغيير گرانيگاه خداسالاری به
انسانسالاری بستند.
امامان شيعه با سلاح مذهب به جنگ شتافتند
و سرداران بيدار و سرخورده از حکومت با سلاح شمشير. اما تصوف در انسانگرايی خود
عموما با ظرافت عمل کرده است و در تاريخ بسيار کمتر از گروههای مبارز ديگر قربانی
داده است.
اربابان قدرت تنها علمای تشيع و لشکرهای
مخالف را پيش روی خود میديدند و صوفيان را زاهدان و درويشانی بیآزار
میپنداشتند. شمس اين طرز ديد را اين گونه بيان میکند:
گفتند که: فلانی کفر
میگويد فاش و خلق را گمراه میکند. بارها اين سرزنش میزدند و خليفه دفع میگفت.
بعد از آن گفتند که اينک خلقی هم با او يار شدند.
اين مبارک نيست که در عهد تو کفر ظاهر شود. دين محمدی ويران گردد!
خليفه او را حاضر کرد و بفرمود تا در شط اندازند و غرق کنند.
بازگشت و خليفه را گفت: در حق من چرا چنين کنی؟
خليفه گفت: جهت مصلحت خلق تو را در آب اندازم.
گفت: خود جهت مصلحت من خلق را در آب انداز! مرا پيش تو چندان حرمت نيست؟
از اين سخن خليفه را هيبتی آمد و رقت ظاهر شد و گفت: بعد از اين هرکه سخن او گويد
پيش من، آن کنم که او گويد! |
ليکن خلفا همگی چنين نبودهاند. بلکه
ترجيح میدادند حتی خودشان مظهر خدا به حساب آيند. تصوف با شهادت حسين ابن منصور
حلاج به فرمان المقتدر نوزدهمين خليفه عباسی نخستين قربانی مذهب انسانسالاری خود
را تقديم داشت. اعدام عينالقضات همدانی و اعدام شهابالدين سهروردی نيز وقايعی از
همين دست بود.
------------------------------------------
با ذکر اين مقدمه میخواهيم شيوه تفکر
شمس را به درستی بشناسيم. شمس از شهيدان پيشين به خوبی ياد نمیکند. نه اينکه
آرمان آنان را قبول نداشته باشد. چرا که شمس بدون شک يک انسانگرا است. او با شيوه
مبارزه آنان مخالفت داشت.
| قصه حلاج که اين ديگران در
زبانها انداختهاند، يخ از آن میبارد. آن حکايت کسی را خوش آيد که همان حال دارد. |
و بدينسان شمس حلاج را در سلسلهی «اهل
حال» و در زمره رهبران راستين تصوف عشق و تصوف انسانسالاری مقام میدهد. حلاج در
حقيقت قربانی صراحت بيش از اندازه خود شد.
تا اينجا مقدمات يک نظام انسانسالاری در
مکتب شمس فراهم شد. اما هنوز راه درازی در پيش است و ترک اعتياد مردم کار سادهای
نيست.
توحيد اسلامی بيان میکند که «من عرف
نفسه، فقد عرف ربه» و همزمان خداسالاری توحيدگرای اسلامی با بت پرستی و شرک
سرسختانه مخالف است.
روشنفکران تند و افراطی با توجه به همين
آموزش، سجده به سوی قبله را بقايای يک نوع بت پرستی میدانند. آنان میبينند که
شمس با بت پرستی مخالف است اما در پاسداشت نماز و سجده به سوی قبله ترديد به خود
راه نمیدهد. آنان میخواهند رهبر عرفان انسانگرا نيز با آنان همداستان شود. اما
پير ورزيده عرفان، با رعايت اصول همزيستی سهجانبه ماهرانه گفتگو را به سود
انسانسالاری خود پايان میدهد:
آخر سنگپرست را بد
میگويی که رو سوی سنگی يا ديواری نقشين کرده است و تو هم روی به ديوار میکنی؟
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهی عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداری، سجده سوی
دل باشد.
سجدهی آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن! |
همانگونه که کعبه در نظام خداسالاری خانه
و مظهر خداوند است، در آيين انسانسالاری دل مظهر خداوند به شمار میرود.
سرانجام شمس با بيان خاطرهای از به حج رفتن بايزيد بسطامی بدون نفی متابعت
(عبادتهای ظاهری دين) اصل انسانسالاری را بيان میکند:
بدان خدايی که خداوند آن
خانه (کعبه) است، و خداوند اين (دل)
که تا آن خانه را بنا کردهاند در آن خانه در نيامده و از آن روز که اين خانه را
بنا کردهاند از اين خانه خالی نشده. |
|