| آن کیست ای خدای کز این دام خامشان |
|
ای آنک میکشی تو گریبان جان ما |
|
بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما |
|
بیدست میکشی تو و بیتیغ میکشی |
|
آب حیات نزل شهیدان عشق توست |
|
دل را گره گشای نسیم وصال توست |
|
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود |
|
مقصود ره روان همه دیدار ساکنان |
|
آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب |
|
در روح دررسی چو گذشتی ز نقشها |
|
همیان چه مینهی به امانت به مفلسان |
|
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش |
|
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد |
|
دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست |