غزليات > آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
ای آنک می​کشی تو گریبان جان ما
بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما
بی​دست می​کشی تو و بی​تیغ می​کشی
آب حیات نزل شهیدان عشق توست
دل را گره گشای نسیم وصال توست
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود
مقصود ره روان همه دیدار ساکنان
آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب
در روح دررسی چو گذشتی ز نقش​ها
همیان چه می​نهی به امانت به مفلسان
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد
دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست
 
ما را همی​کشد به سوی خود کشان کشان
از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
ساقی باهشانی و آرام بی​هشان
شاگرد چشم تو نظر بی​گنه کشان
این تشنه کشتگان را ز آن نزل می​چشان
شاخ امید را به نسیمی همی​فشان
زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان
مقصود ناطقان همه اصغای خامشان
چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان
وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان
پا را چه می​نهی تو به دندان گربشان
خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان
مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان
خورشید را نگر چو نه​ای جنس اعمشان

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org