غزليات > آن مه که هست گردون گردان و بی​قرارش

آن مه که هست گردون گردان و بی​قرارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان​ها
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
عشقش بلای توبه داده سزای توبه
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
من حلقه​های زلفش از عشق می​شمارم
لطفش همی​شمارم دل با دم شمرده
 
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
ماییم و دامن او بگرفته استوارش
چون گوش دوست داری می​بوس گوشوارش
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org