| آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش |
|
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها |
|
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم |
|
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش |
|
عشقش بلای توبه داده سزای توبه |
|
چون دوست و دشمن او هستند رهزن او |
|
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش |
|
من حلقههای زلفش از عشق میشمارم |
|
لطفش همیشمارم دل با دم شمرده |