غزليات > آن مه که ز پیدایی در چشم نمی​آید

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی​آید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش
هر صبح ز سیرانش می​باشم حیرانش
هر چیز که می​بینی در بی​خبری بینی
دم همدم او نبود جان محرم او نبود
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده
دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه
در زیر درخت او می​ناز به بخت او
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین
 
جان از مزه عشقش بی​گشن همی​زاید
هم خیره همی​خندد هم دست همی​خاید
تا جان نشود حیران او روی ننماید
تا باخبری والله او پرده بنگشاید
و اندیشه که این داند او نیز نمی​شاید
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

 




کلیه حقوق این سایت متعلق به مولانا دات ارگ میباشد . برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ بلامانع است .

طراحی و پیاده سازی توسط
webmaster@mowlana.org