| جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید |
|
هم خیره همیخندد هم دست همیخاید |
|
تا جان نشود حیران او روی ننماید |
|
تا باخبری والله او پرده بنگشاید |
|
و اندیشه که این داند او نیز نمیشاید |
|
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید |
|
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید |
|
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید |
|
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید |